جریان سوم
59 بازدید
تاریخ ارائه : 2/13/2013 10:07:00 AM
موضوع: تاریخ و سیره

 

جریان سوم    

     در طول تاریخ در حکومت­هایی که در ایران و نواحی هم­جوار آن حکومت داشته­ اند معمولا دو جریان سیاسی در درون حکومت وجود داشته که به نوبت گاهی این و گاهی آن قدرت را در دست داشته ­اند. به عنوان مثال در دوران سلطه بنی عباس ( از سال 132 تا 657 هجری) دو جریان سیاسی قدرتمند ایرانی و عربی در دل حکومت پدید آمد. عباسیان که به پایمردی خراسانیان و ایرانیان به قدرت رسیدند و بنی امیه را از سریر قدرت به زیر کشیدند، در همان آغاز با نفوذ بیش از  حد خراسانیان در حکومت خود مواجه شدند. آنان برای حل این مشکل ابوسلمه خلال (م 132 ه ) مدیر سیاسی نهضت و ابومسلم خراسانی سردار نظامی نهضت خود را به کام مرگ فرستادند تا بتوانند بر نفوذ جریان سیاسی قدرتمند ایرانی فائق آیند. سپس در برابر جریان ایرانی یک جریان سیاسی عربی ایجاد کردند و با سپردن منصب وزارت اعظم و پست­های کلیدی حکومت و حمایت بی چون و چرا از آن، به تقویت آن پرداختند. اما جریان سیاسی عربی چنان­که باید از خود لیاقت نشان نداد و از راه نرسیده بر سر مناصب به نزاع برخاست و ناکار آمد شد. دیری نپایید که بار دیگر ایرانیان و به ویژه خراسانیان از درون حکومت عباسی سر بر آوردند و قدرت را به دست گرفتند. این بار جریان سیاسی ایرانی در وجود برامکه تجلی کرد و هارون که حکومت خود را مرهون و مدیون آنان بود، تمام امور حکومت و مناصب کلیدی آن را به آنان سپرد. آنان شایستگی خود را در اداره حکومت نشان دادند و به زودی بغداد هزار و یک شب خود را تجربه کرد. در مدتی کوتاه ثبات و ارامش سیاسی بر قرار شد و علم و فرهنگ درخشیدن آغاز کرد. ادبیات رونق یافت و بازار شعر و ادب گرم شد. راه­ها امن و تجار به رفت و آمد و صادرات و واردات پرداختند و مال و ثروت از گوشه و کنار جهان به سوی بغداد سرازیر شد. جریان سیاسی عربی این همه موفقیت را بر نتافت و در گوش هارون همی خواند که  برمکیان قصد بر اندازی حکومت عباسی و احیای حکومت کسروانی را دارند. سر انجان نفاق و تزویر بر عقل و تدبیر هارون چیره شد و دستور دستگیری و قتل و زندان برامکه صادر شد. در یک کودتای خونین برمکیان کشته و زندانی شدند و بار دیگر جریان سیاسی عربی سردمدار امور دولت عباسی شد. هارون برای تثبیت و اطمینان از آینده حکومت عباسی چهار پسر خود محمد امین ( مقتول در 197 ه)، مامون (م 218 ه)، معتصم ( م 227 ه) و مؤتمن را به ترتیب ولیعهد خود کرد. پیمان­ها نوشت و سرداران و اعیان دولت را گواه گرفت و از ولیعهد ها به سوگندها پیمان گرفت که به وفادار باشند و برای ضمانت آن پیمان­ها را به رسم عرب جاهلی در کعبه بیاویخت. قلمرو خود را نیز به چهار قسمت تقسیم کرد و اداره هر قسمت را به ولیعهدی سپرد. خراسان سهم مامون شد و مرکز سهم امین. جریان سیاسی عربی تربیت امین و جریان سیاسی ایرانی تربیت مامون را به عهده گرفت. مامون و هوادارانش به بهانه اداره خراسان بدان­جا تبعید شدند تا بغداد بر وفق مراد جریان عربی و امین بچرخد. در خراسان شورش شد شاید به عمد که مامون را ناتوان و بی عرضه نشان دهد. سپاه خراسان که چندی قبل دولت قدرتمند و نود ساله اموی را بر انداخته بود از عهده فرونشاندن شورشی کوچک بر نیامد و هارون از مرکز نیروی کمکی فرستاد. این نیرو نیز کاری از پیش نبرد. هارون که به کار شکنی جریان عربی در فرو نشاندن شورش گمان برده بود خود با لشکری جرار و اموال بسیار همراه سرداران و وزیران و ارکان دولت که از جریان سیاسی عربی بودند رو به خراسان نهاد اما اجل ( جریان سیاسی عربی) مهلت نداد و در طوس به سختی بیمار شد و به مقصد نرسیده از دنیا رفت. به واقع جریان سیاسی عربی از رفتن هارون به خراسان و توفیق او در سرکوبی شورش که مساوی بود با افشای راز  جریان عربی یعنی کار شکنی در فرو نشاندن شورش، بیمناک بود با توطئه­ای جان خلیفه را گرفت. هارون به وزیر اعظم و سرداران وصیت کرد که لشکر با اموال همراه به خراسان  برود و شورش را سرکوب کند و در خراسان بماند. اما وزیر  با آن­که سوگندها خورده و قول­ها داده بود سوگند شکست و با اموال و لشکر به بغداد بازگشت و مامون و خراسان را با ناامنی و شورش به حال خود رها کرد. در بغداد خلیفه جدید، جوان و عیاش را که خود پرورش داده بود، یعنی محمد امین را بر تخت نشاند و بیش از پیش بر امور کشور چیره شد. دیری نپایید که بر خلاف قول­ها که داده و سوگندها که خورده بود، خلیفه را وسوسه کرد که مامون را به بغداد احضار و از ولیعهدی عزل و زندانی کند و پسر کوچک خود را ولیعهد کند.

نامه­ای ارسال و مامون به بغداد فراخوانده شد. جریان ایرانی که همراه مامون بود و فضل بن سهل سرخسی آن را رهبری می­کرد به مامون یاد آوری کرد که اگر به بغداد برود از مقام خود عزل، زندانی و به احتمال زیاد کشته خواهد شد و اگر بماند و پایداری کند آنان او را خلیفه خواهند کرد و او ماند و مقاومت پیشه کرد. جنگ سرد بین دو برادر آغاز شد و سپس کار به جنگ گرم کشید. دو سپاه در ری به هم رسید اما به زودی سپاه مجهز و 120000 نفری بغداد در برابر سپاه پر انگیزه 20000 نفری خراسان شکست خورد. سردار پیروز خراسانی ایرانی ( از موالی خزاعه) طاهر بن حسین که به طاهر ذو الیمینین ( دارای دو دست راست) شهرت یافت، به سوی بغداد رفت و پس از محاصره­ای کوتاه آن را فتح کرد. سردار عرب همراه او خواهان حیات خلیفه شکست خورده بود و طاهر سردار ایرانی خواهان پایان حیات او بود. سر انجام خلیفه جدید و جوان در جوانی و پادشاهی هر دو ناکام ماند و پس از حدو پنج سال حکومت جان بر سر بی لیاقتی جریان عربی نهاد و کشته شد.

خبر فتح به مرو رسید. حریف از میان بر داشته شد اما مشکلی تازه بروز کرد. اکثر شاهزادگان عباسی در بغداد بودند و جریان عربی طرفداران سیاسی و مذهبی بی­شمار و قدرت بسیار داشت. هر جند که مامون ولیعهد منصوب هارون بود اما خلیفه مشروع را کشته و از راهی غیر مشروع به قدرت رسیده بود و شاهزدگان عباسی و جریان عربی او را به رسمیت نمی­شناخت و با او بیعت نمی­کرد.

مشکل فقط همین نبود. علویان ( فرزندان و نوادگان امام علی (ع)) در گوشه و کنار قلمرو عباسی به صورت نامنظم و نامتمرکز قیام کردند و هر یک مدعی حکومت شدند. برادران امام رضا در یمن، بصره، اهواز و دزفول، عموی امام رضا در مکه، مدینه و طائف، نودگان زید بن علی (ع) در کوفه و شماری دیگر در مصر و جزیره و شام قیام کردند و این مناطق را تصرف کردند و همه به  الرضا من آل محمد یعنی خلیفه­ای برگزیده از آل محمد دعوت می­کردند. خطر چنان جدی بود که انقراض حکومت عباسی را نوید می­داد. تنها خراسان با این شورش­ها همراه نبود. جریان ایرانی و مامون با مشکل بزرگی رو­به رو بودند. عدم مشروعیت از سوی عباسیان و حزب عربی و خطر بر افتادن حکومت از سوی علویان.

آنان از سویی به سرکوب شورشیان علوی و فشار بر حزب عربی پرداختند و از سوی دیگر برنامه­ای سیاسی تدبیر و طراحی کردند که امروزه از آن به برد – برد یاد می­شود. حلال همه مشکلات امام رضا (ع) بود. لشکری چهار هزار نفری به مدینه رفت و امام رضا (ع) را تحت الحفظ از راه بیایان و نه از شهرهای آباد به خراسان و مرو برد. از راه بصره استان فارس، یزد، طبس، نیشابور و سر انجام مرو مرکز اداری خراسان آن روز. در سال 197 محمد امین کشته شد و امام رضا در سال 101 به مرو رسید. یعنی این که در همه این سالها مامون و جریان ایرانی نتوانسته بود علویان و جریان عربی را به تسلیم وادارد. امام رضا (ع) به اکراه و اجبار ولیعهد شد. لقب الرضا به عنوان لقبی حکومتی بر او نهاده و بر سکه­ها ضرب و در منابر و نمازهای جمعه هر هفته نام برده و برایش دعا می­شد. لباس و رنگ و نماد بنی عباس به نماد علویان تغییر یافت. نماد و رنگ سیاه حذف و رنگ سبز نماد علویان جای آن را گرفت.

با این تدبیر همه اهداف مامون و حزب ایرانی در آستانه محقق شدن قرار می­گرفت. تمام علویان امام رضا (ع) را به فضل و علم و تقوا و بزرگی و اخلاص می­شناختند. بنا بر این شمشیرها را غلاف کردند و حتی حکم مامون دائر بر استانداری را پذیرفتند. ابراهیم بن موسی برادر امام رضا (ع) که یمن را در تصرف داشت و به استقلال حکم می­راند به راحتی حکم استانداری مامون را پذیرفت و از او اطاعت کرد. شماری بسیار از سادات و شیعیان زیدی به طمع نان و نوا و مقام به سوی خراسان سرازیر شدند. گمان بردند که مامون را صداقت است در کارش؟ از سوی دیگر پیام مهم این انتخاب برای حزب عربی و شاهزادگان عباسی بود که یا سلطه مامون وجریان ایرانی را می­پذیرید یا حکومت از آل عباس به کلی بیرون رفته به آل علی(ع) منتقل می­شود و شما باید تاوان قتل هزاران تن از سادات را بدهید. حزب عربی بد جوری گرفتار شده بود و این همه را توطئه فضل بن سهل می­دید برای انتقال حکومت از بنی عباس به ایرانیان و احیای حکومت ملی ایرانی و ولایتعهدی امام رضا (ع) را توطئه­ای از سوی فضل می­دید و واسطه­ای برای انتقال قدرت. این حزب هیچگاه دست از بد بینی بر نداشت؟.

نامه­های مکرر میان مامون و بنی عباس مبادله شد ( ببینید مقاتل الطالبیین زندگی امام رضا (ع) را). و مامون کوشید که آنان را قانع کند. سر انجام حزب عربی با شرایطی حاضر شد مامون را به رسمیت بشناسد. این شرایط را فقط مامون می دانست و آن حزب.

مامون آهنگ رفتن از مرو به بغداد کرد. باید به پس از سالها به پایتخت می­رفت و شکوه آن را باز می­گرداند. مامون را چهار تاج بخش بود. یکی هرثمه بن اعین که اصالتا عرب بود و از سرداران او بود. دوم فضل بن سهل که مربی او و سیاستمدار و همه کاره دولت او بود. سوم طاهر بن حسین که ایرانی و اهل پوشنگ خراسان بود  هم سرداری لایق و هم سیاستمداری شایسته بود. چهارم امام رضا (ع) که ناخواسته مامون را در تحقق خواسته­هایش یاری کرده بود. وقتی بغدا فتح و امین کشته شد. هرثمه را رای بر آن بود که فضل بن سهل اخبار را درست به مامون نمی­رساند. از این رو با لشکر در اختیارش از بغداد راهی مرو شد و هنگام ورود به شهر طبل و کوس و نقاره زد تا فضل نتواند ورودش را از مامون پنهان کند. هرثمه از طاهر جدا شده و آمده بود تا اخبار عراق را چنان­که بود به مامون برساند به گمانش که مامون بی خبر است ولی مامون او را به حضور نپذیرفت و پیش از ملاقات با او به مرگ مرموزی در گذشت.

در راه بازگشت به بغداد وقتی به سرخس رسید وزیر با کفایت خود فضل بن سهل را در حمام سرخس رگ برید و به حیاتش پایان داد و چند روز برایش عزا گرفت و بر مرگ او گریست و قاتلان او را اعدام کرد. چنان که گویا اصلا از ماجرا بی خبر است. مامون اصرار داشت که امام رضا (ع) نیز با فضل به حمام برود ولی امام نپذیرفت زیرا که از توطئه مامون خبر داشت. چند روز بعد در طوس امام رضا (ع) را نیز به شهادت رساند. طاهر در بغداد بود و امنیت آن­جا را به عهده داشت. در میان راه مامون فرمان داد که رنگ سبز علویان از نماد حکومتی برداشته و رنگ سیاه عباسیان برگردانده شود. وقتی مامون به بغداد رسید وزیری انتخاب کرد که گر چه صد در صد از حزب عربی نبود ولی بدانان تمایل داشت. هنگامی که طاهر از حذف و کشته شدن همرزمانش با خبر شد با دادن رشوه­ای کلان به وزیر جدید مامون از او خواست تا منصبی در جایی دور از بغداد بدو دهد تا از دسترس مامون دور باشد. او به شدت احساس خطر می­کرد که مبادا به سرنوشت دوستانش بپیوندد. سرانجان با عنوان والی (استاندار ) خراسان بی خبر از مامون بغداد را ترک کرد. وقتی مامون با خبر شد اظهار ناراحتی کرد نه بدان جهت که از دوری طاهر ناراحت بود بل­که بدان جهت که دستیابی و از میان برداشتن طاهر سیاستمدار زیرک سخت شده بود. البته چهار سال بعد او را نیز از میان برداشت و پرونده تاج بخش­های او بسته و بار دیگر راه نفوذ بیش از حد حزب ایرانی مسدود شد. مامون در ادامه حکومت گاهی به این حزب و گاهی بدان حزب میدان می­داد و پیش از آن که هر یک بیش از حد قدرت بگیرد، مناصب را به جریان دیگر می­داد.

سر انجام مامون در سال 218 هجری پس از 21 سال حکومت که هفت سال آن برای تثبیت حکومت او سپری شده بود، در شهر رقه محل وقوع جنگ صفین و مدفن عمار یاسر از دنیا رفت و برادرش معتصِم (218- 227 ه ) به جای او خلیفه شد. معتصم که از نفوذ و مشکلات دو جریان سیاسی قدرتمند ایرانی و عربی آگاه بود و از سویی مادرش کنیزی ترک بود، برای غلبه بر مشکلات موجود راه حلی بکر و تازه اندیشید و جریان سومی ایجاد کرد. او با خریدن شمار زیادی از بردگان نوجوان ترک قفقازی و ترکستانی ( غرب چین امروزی) و تربیت آنان، لشکری قدرتمند از آنان به وجود آورد و به تدریج افزون بر مناصب نظامی، مناصب سیاسی را هم بدانان سپرد. این جریان سوم دارای ویژگی­های منحصر به فردی بود. اینان قوم و قبیله نداشتند و وجه مشترکشان زبان و نژادشان بود. با هم فامیل نیز نبودند. از خانه و خانواده دور بودند و اصلا خانواده خود را نمی­شناختند. همه زر خرید بودند و نان و نمک خلیفه خورده بودند و فقط به او وفادار بودند. بزرگتری جز او نمی­شناختند و جز از او فرمان نمی­بردند.

جریان سوم به زودی حادثه­ای بزرگتر از دو جریان پیشین آفرید. اینان قاعده بازی سیاسی را بلد نبودند. پس از سال­ها بردگی تازه به مقام و منصب رسیده بودند. همه چیز و حتی مردم و ناموس مردم را مال خود می دانستند و ..... در طی سه سال کاری کردند که معتصم ناچار شد برای حل مشکل جدید چاره اندیشی کند. چاره کار در تغییر پایتخت و انتقال این جماعت به پایتخت جدید بود. سامرا به جای بغداد. تا معتصم بود اوضاع کمی آرام بود. پس از او نفوذ غلامان ترک روز به روز بیشتر شد و بر همه امور حتی خلیفه و انتخاب او چیره شدند. کودتاهای پیاپی، کشتن خلیفه­ای، انتخاب کودکان به خلافت، حیف و میل بیت المال، مصادره اموال تجار، هتک ناموس مردم و... (بخوان تجارب الامم ابوعلی مسکویه را تا بر احوال مردم بغداد و خرابی شهرشان زار گریه کنی).

مدت یک­صد سال غلامان ترک بر دستگاه خلافت عباسی چیره بودند. با آمدن آنان قدرت متمرکز خلیفه از میان رفت. بغداد آباد به خرابه و ویرانه­ای تبدیل شد. رفاه و آرامش و آسایش رخت بر بست. اقتصاد رو به ویرانی نهاد. تجارت، کشاورزی، صادرات و واردات کساد شد. منصب وزارت به منصب امیر الامرا تغییر یافت. عمر حکومتی خلیفه­های عباسی بسیار کوتاه شد. مالیات­ها افزایش یافت. نا امنی همه جار ا گرفت. شکوه بغداد و شکوه خلافت از بین رفت. خلیفگان و خلافت بازیچه دست ترکان شد. خلیفه­ای می­کشتند و خلیفه­ای می­گذاشتند. اوضاع کشور از هم پاشید. و ... چنان شد که مورخان دوست و دشمن از آن دوران به دوران سیاه یاد می­کنند. تا آن که پس از یک­صد سال جریان ایرانی دیگری به نام دیلمیان یا آل بویه آمدند و بغداد را گرفتند و اوضاع را دو باره سامان داده شکوه گذشته را باز گرداندند.

این یاد داشت در زمستان 1390 در روزنامه 19دی استان قم چاپ شده است.