واکاوی زمینه های تاریخی صلح امام حسن(ع)
21 بازدید
موضوع: تاریخ و سیره
مصاحبه کننده : محمدعلی ندائی
نحوه تهیه : فردی
محل انتشار : روزنامه خراسان پنج‌شنبه 1389/06/04 شماره انتشار 17634
تعداد شرکت کننده : 0

خراسان > انديشه > واکاوي زمينه هاي تاريخي صلح امام حسن(ع)

در گفت وگو با دکتر الله اکبري مطرح شد

واکاوي زمينه هاي تاريخي صلح امام حسن(ع)

خراسان - مورخ پنج‌شنبه 1389/06/04 شماره انتشار 17634
نويسنده: محمدعلي ندائي

 

صلح امام حسن(ع) که بهتر است تعبير صلح معاويه را به جاي آن به کار ببريم، از نقاط عطف و حساس تاريخ صدر اسلام است. زيرا که اين صلح باعث شد تا خلافت اسلامي مسيري متفاوت از گذشته بپيمايد و علاوه بر تغيير روند انتخاب خليفه به طور کامل بني اميه را به مدت يک قرن بر سرنوشت امت اسلامي مسلط کند.

به مناسبت سالروز ميلاد امام حسن مجتبي (ع) سبط نبي مکرم اسلام(ص) در گفت و گو با حجت الاسلام دکتر الله اکبري از پژوهشگران تاريخ اسلام، زمينه هايي را که به برقراري صلح ميان امام حسن(ع) و معاويه و کناره گيري آن حضرت از قدرت شد، مورد بررسي قرار داده ايم.

او در يک تحليل کلان ، ريشه ها و زمينه هاي تاريخي صلح در دوره امام علي(ع) و پيش از آن را بازگو و تصويري از کنش و واکنش هاي سياسي صدر اسلام ارائه کرده است.

زمينه هايي که در دوره امام علي(ع) و حتي پيش از آن بستر صلح را فراهم کرد چيست؟

- وقايع تاريخي بدون عوامل و زمينه ها اتفاق نمي افتد، اين واقعه هم از اين قاعده مستثني نيست. اما پيش از پاسخ به سوال لازم است دو مقدمه بيان کنم. مقدمه اول آن است که ما شيعيان درباره ائمه معصوم(ع) و حکومت آن ها تصوري در ذهن داريم که بخشي از آن با واقعيت منطبق نيست. مقدمه دوم در بحث حکومت امام علي(ع) و امام حسن(ع) نکته اي را بايد مورد توجه قرار داد و آن اين است که در اين جا در يک طرف مرد متدين سياست مداري وجود دارد که مي خواهد حکومت را اداره کند و در طرف ديگر جبهه، سياست مداري است که پاي بندي چنداني به دين ندارد. تفاوت اين دو آن است که مومن سياست مدار و رجال دين  هنگام تصدي حکومت به طور طبيعي معيارهاي رفتاري آن ها مبتني بر دين و ارزش هاي الهي و انساني است. اين گونه رفتارها محدوديت هايي را براي آنان پديد مي آورد، زيرا مومن سياست مدار نمي تواند خلف وعده کند يا پيماني ببنندد که نخواهد به آن وفادار باشد و يا اگر پيماني بست نمي تواند به راحتي تعهد خود را نقض کند، نمي تواند ماليات چند برابر بر مردم تحميل کند، نمي تواند اموال مردم خود با کشور همسايه را غارت کند، نمي تواند افراد بي گناه را بکشد و به حقوق آنان تجاوز کند. اين محدوديت ها را حد و مرزهاي ديني و اخلاقي براي او به وجود مي آورد، اما در سوي ديگر قضيه سياست مداري است که مهم ترين هدف براي او دست يابي به قدرت با استفاده از هر وسيله است. او در اين راه نه از وعده دروغ ابا دارد، نه از نقض عهد هراسي، نه از تطميع و تهديد امتناعي و نه از قتل و غارت و تجاوز به حقوق مردم پرهيز مي کند. در واقع او کسي است که هر کاري را در راه رسيدن به قدرت انجام مي دهد.حال اگر بخواهيم زمينه هاي صلح امام حسن(ع) را که به نظر من تعبير درست آن صلح معاويه است، مورد بررسي قرار دهيم، بايد بگوييم، پس از پيامبر(ص) اتفاقي رخ داد که مسير رهبري جامعه اسلامي را از اساس دچار انحراف کرد و به سمت و سويي برد که نبايد مي رفت. اين انحراف زماني بيشتر شد که شخصي از تيره بني اميه در مصدر خلافت قرار گرفت. اين شخص در همان يکي دو سال اول خلافت، همه منصب هاي مهم را از ديگران گرفت و بستگان خود يعني بني اميه را در آن ها گمارد. در حکومت اسلامي آن روز ۴ تا شهر مهم و استراتژيک وجود داشت که عبارت بود از: کوفه و بصره در عراق، دمشق در شام و فطاط در مصر ( جايي که امروز قاهره است). همه اين چهار شهر مهم در اختيار بني اميه قرار گرفت و استانداران آن از ميان اموي ها انتخاب شدند. در شهرهاي ديگر هم همين وضعيت پيش آمد. اگر اندک افراد غيراموي هم پست و مقامي داشتند، يا در شهرهاي دور بود و يا منصب دست چندم و غيرمهم بود.

بدين گونه مي شود گفت زمينه حاکميت معاويه از سوي دو خليفه پيش از امام علي(ع) به ويژه در دوره خليفه سوم فراهم شد. در اين ميان شام از ابتدا در اختيار بني اميه بود زيرا هنگامي که شام در عصر خليفه دوم فتح شد، اولين حاکم دمشق يزيد بن ابي سفيان برادر معاويه بود که چند سال در آن جا حکومت کرد و با مرگ او اين منصب به معاويه رسيد و او از حدود سال ۱۵ ه. ق تا هنگام شهادت امام علي(ع) در سال ۴۰ ه. ق در اين منصب قرار داشت و شام در اختيار او بود.

سلطه بني اميه بر مسلمانان در دوره خليفه سوم به حدي زياد شد که مردم مصر، کوفه و بصره از حکومت خليفه سوم ناراضي شدند و سر به اعتراض برداشته، خليفه را محاصره کردند. شورشيان پس از قتل خليفه به همراه ساير مردم گرد امام علي(ع) اجتماع کردند و خواستار حکومت امام(ع) شدند و امام (ع) که اجتماع و اصرار آنان را مشاهده کرد، زمام خلافت را به دست گرفت. بدين گونه نحوه به خلافت رسيدن حضرت متفاوت از خلفاي پيشين بود.

با تصدي خلافت از سوي امام(ع) طبيعي بود امام (ع) استانداران خليفه سوم را که مردم از آنان ناراضي بودند، بردارد و افراد ديگري از جبهه خود به جاي آن ها برگزيند.

انتخاب حضرت علي(ع) به خلافت که در پي اوضاع آشوب زده و بحراني پس از قتل عثمان و رانده شدن بني اميه از گرد خلافت، با اصرار و هجوم مردم به طرف امام علي(ع) انجام شد، انتخابي بود که بر خلاف انتخاب خلفاي پيشين، بزرگان قريش در آن نقشي نداشتند و به طور کلي سررشته انتخاب خليفه از دست آنان خارج شده بود. اين انتخاب يک مسئله کهنه و قديمي را زنده کرد و آن درگيري ميان تيره هاي قريش بر سر مناصب و رياست هاي مکه در عصر جاهليت بود. در آن زمان تيره هاي قريش چون بني اميه و ديگران نسبت به رياست بني هاشم و نفوذ اجتماعي آن ها در مکه حساس بودند و نسبت به آن حسد مي ورزيدند.

پس از اسلام نيز اين حسد و کينه از ميان نرفت و در مواقع متعددي از جمله در شوراي انتخابي خليفه دوم و پس از انتخاب امام علي(ع) به خلافت بروز کرد. اين پيش زمينه جاهلي سبب شد تا قريش به سرعت و پيش از اين که هنوز جوهر احکام استانداري امام(ع) خشک شود، به خلافت حضرت واکنش نشان دهند.اولين واکنش هم از سوي ياران قديمي حضرت و اصحاب خاص پيامبر(ص) يعني طلحه و زبير بود که علم طغيان بر مي دارند و خواستار به دست گرفتن حکومت مي شوند. ساير بزرگان و متنفذان قريش هم يکي پس از ديگري به اردوگاه معاويه مي پيوندند که حاضر نشده بود منصب حکومت شام را به خليفه منتخب يعني امام علي(ع) واگذارد و از فرمان امام (ع) اطاعت کند. بدين گونه مشاهده مي کنيم که بزرگان قريش با پس زمينه کينه هاي جاهلي براي جلوگيري از قدرت يافتن امام علي(ع) که از بني هاشم بود، به تکاپو مي افتند و در مقابل امام(ع) صف آرايي مي کنند و براي اولين بار جنگ مسلمان با مسلمان را راه مي اندازند و آتش دو جنگ مهم جمل و صفين را براي سست کردن پايه هاي قدرت امام علي(ع) بر مي افروزند زيرا مي دانستند اگر خلافت حضرت مستقر شود، ديگر نوبت حکومت به آن ها نخواهد رسيد و سررشته قدرت به کلي از دست آنان خارج خواهد شد.پيوستن بزرگان قريش به اردوگاه معاويه که منافع خود را در آن جا مي ديدند، جبهه بندي جديدي را در دوره خلافت امام علي(ع) پديد آورد و پس از سال ها دوباره جبهه احزاب احيا و تاريخ تکرار شد. زيرا که در زمان پيامبر(ص) آن حضرت با تکيه بر انصار سال ها با قريش جنگيد تا اين که سرانجام مکه تسليم شد. اکنون هم بيشتر افراد قريش به معاويه پيوسته و در مقابل خلافت امام علي(ع) جبهه جديدي تشکيل داده بودند و در مقابل جبهه امام علي(ع) که با حمايت انصار و بني هاشم تشکيل شده بود، صف آرايي کرده بودند.

جناب استاد! خليفه دوم هم از بني هاشم نبود، اما در نهايت کشته شد؟

- اين امر علت خاص خود را دارد. قريش مشکل خاصي با حکومت خليفه دوم و سوم نداشت و آنان را تحمل مي کرد چون از بني هاشم نبودند. مصلحت قريش چنين اقتضا مي کرد که قدرت دست کساني باشد که عده و عده نداشته باشند و از نفوذ چنداني برخوردار نباشند تا نتوانند بر قدرت چيره شوند. تيره بني اميه و بني هاشم از چنين ويژگي برخوردار بودند و هم نفوذ داشتند و هم افراد و امکانات.

از اين رو تمايل به حکومت آن ها نداشتند در عين حال اين فرصت را به بني اميه دادند و در دور سوم خلافت، اين منصب را به يکي از افراد بني اميه سپردند. اما وقتي که يکي از افراد بني هاشم يعني امام علي(ع) به خلافت انتخاب شد، نتوانستند آن حضرت را تحمل کنند و بلافاصله به اين انتخاب واکنش نشان دادند و با امام به مخالفت برخاستند.

راه انداختن دو جنگ بزرگ داخلي جمل و صفين، علاوه بر تلفات انساني و خسارت مادي زياد، اثرات رواني و آشفتگي فکري بسياري را به دنبال آورد. جامعه اسلامي که در پي کشته شدن عثمان کم و بيش دچار آشفتگي ذهني و فکري شده بود، با دو جنگ داخلي که جنگ مسلمان با مسلمان بود و به کشته شدن شخصيت هاي مطرحي چون طلحه و زبير و عقاب بن اسير اموي و ... انجاميد، بيش از گذشته آشفتگي ذهني اش تشديد شد و سوال بي  جواب او فزوني يافت.

سوال هايي از اين دست که حق با کيست؟ آيا کشته شدگان بهشتي اند يا جهنمي؟ فاتحان جمل چه وضعيتي دارند؟ و ... اين پرسش ها و مانند آن ذهن مردم را درگير کرده بود و اگر کسي هم به جواب دست مي يافت نمي توانست آن را به عموم مردم برساند و آنان را توجيه کند.

در چنين اوضاع و احوالي معاويه که در ابتداي خلافت امام علي(ع) به حکومت شام قانع بود و هنگامي که با پاسخ منفي امام (ع) رو به رو شد، در مقابل امام صف بندي کرد و با کمک قريشيان جنگ صفين را به راه انداخت و در راه رسيدن به هدف خود از هيچ اقدام ضدانساني و اخلاقي روي گردان نبود، در حالي که امام(ع) در بالاترين حد، مرزها و معيارهاي ديني و انساني را رعايت مي کرد، با شهادت امام(ع) از سوي خوارج، فرصت استثنايي براي معاويه پيش آمد و او که در آغاز به حکومت شام قانع بود، در اين زمان طمع سياسي خود را بالا برد و هدف خود را به دست گرفتن تمام قلمروي خلافت اسلامي قرار داد. اما چون در کوفه مردم امام حسن(ع) را به خلافت برگزيده بودند و امام حسن(ع) خليفه منتخب به شمار مي آمد و معاويه هم چنان يک شورشي تلقي مي شد، دست به اقداماتي زد که هيچ گاه شخصيتي چون امام حسن(ع) به لحاظ ديني نمي تواند چنين کارهايي انجام دهد.

خلاصه اين که پس از شهادت امام علي(ع) هم اهداف معاويه تغيير مي کند و هم تاکتيک او. معاويه که از فقدان شخصيتي برجسته و رهبري بي نظير در راس خلافت اسلامي خوشحال شده و روحيه گرفته است، براي تصاحب کل قلمروي اسلامي و به دست گرفتن خلافت برنامه ريزي مي کند و چون با شهادت امام(ع) راس هرم جامعه دچار مشکل شده و تزلزل در آن پديد آمده است معاويه که اوضاع را رصد مي کند، فرصت را مغتنم مي شمارد و پيش از آن که امام حسن(ع) بر کارها مسلط شود و جامعه را سروسامان دهد، دست به کار مي شود و با فرستادن جاسوس و مزدور غارت گر، در قلمرو امام حسن(ع) آشوب ايجاد مي کند. در اين جا معاويه که ياغي شورشي است و تصميم گرفته است خلافت مسلمين را به دست بگيرد، مي انديشد که چگونه قدرت را قبضه کند که با مشکل مشروعيت و مقبوليت مردم روبه رو نشود و چون فکر مي کند که اگر با امام حسن(ع) بجنگد و بر امام(ع) پيروز شود و قدرت را به دست گيرد با مشکل مشروعيت سياسي روبه رو مي شود لذا همه تلاش خود را به کار مي گيرد تا قدرت را بدون جنگ به دست بگيرد البته اگر احساس مي کرد جنگ ضروري است حتما مي جنگيد و ابايي از قتل عام نداشت اما براي کسب مقبوليت مردمي و براي اين که خلافت خود را مشروع جلوه دهد سعي او اين است که قدرت را با صلح صاحب شود لذا در همين راستا زمينه سازي مي کند، هم جاسوس مي فرستد، هم شايعه صلح پخش مي کند و هم افراد موجه و عالم را به عنوان سفير صلح و ميانجيگري خدمت امام حسن(ع) مي فرستد و پياپي قاصدان صلح را اعزام مي کند و با هر قاصدي که مي آيد و مي رود، دستگاه اطلاعاتي معاويه شايعه مي کند که حسن بن علي(ع) به صلح راضي است و مي خواهد حکومت را به معاويه تحويل دهد.

پس بنا بر صحبت شما اولا پيشنهاد صلح ابتدا از سوي معاويه مطرح شد و ثانيا با وجودي که از نظر نظامي وضعيت معاويه نيز بهتر بود، به خاطر اهداف سياسي اين پيشنهاد را مطرح و دنبال کرد؟

-دقيقا همين گونه است لذا من تعبير صلح معاويه و نه امام حسن(ع) را صحيح مي دانم البته معناي اين تعبير اين نيست که امام حسن(ع) جنگ طلب است. بلکه امام(ع) مي خواهد دفاع کند و يک ياغي و شورشي را سرجايش بنشاند و اگر نيازي به جنگ بود، جنگ مي کند اما در اين پيکار و منازعه سياسي اين معاويه است که صلح مي خواهد چون صلح به نفع اوست. زيرا مي خواهد مشروعيت و مقبوليت مردمي براي خود دست و پا کند و در لواي صلح به اهداف خود برسد.

آيا مي توانيم چنين استنباط کنيم که معاويه به خاطر فقدان بصيرت و هوشمندي، توانست در اهداف خود که تحميل صلح به امام(ع) است، موفق شود؟

شايد نتوان روي عامل فقدان بصيرت در موفقيت معاويه تکيه کرد بهتر آن است که بگوييم عوام فريبي معاويه و تلاش او براي مظلوم نشان دادن و طرفدار صلح جا زدن خود باعث شد که توده مردم را با خود همراه کند. او از ابزارهاي عوام فهم و عوام پسند استفاده مي کرد تا به هدف خود برسد. هر چند اشخاصي چون ابن عباس و قيس بن سعد از فرماندهان امام(ع) اهداف شوم او را از اين کارها مي دانستند اما مردم عادي فريب مي خوردند و مي توانيم بگوييم به خاطر فقدان بصيرت راه را براي اهداف معاويه هموار کردند. خلاصه اين که ابزارها و تاکتيک هاي مظلوم نمايي معاويه که مدعي بود نمي خواهد خونريزي شود، مردم عوام را فريب داد. بنابراين صلح يک زمينه هاي قبلي دارد که به اجمال اشاره شد و يک سلسله دلايل که عبارت است از اتحاد افراد متنفذ قريش با معاويه که مسئله مهم آن ها دست نيافتن بني هاشم به قدرت يا پايدار نشدن حکومت آنان از يک طرف و از طرف ديگر دست يافتن کس ديگري به قدرت است، آنان مي خواهند به هر شکلي قدرت را از بني هاشم بگيرند معاويه هم در همين راستا نامه مي نويسد به سران قبايل که در لشکر امام(ع) قرار داشتند و به آن ها وعده پست و مقام و پول مي دهد ولو به دروغ. اين رفتارها از شخصي مانند او برمي آيد اما از يک مومن سياستمدار چنين رفتارهايي برنمي آيد و نمي تواند اهداف خود را با رفتارهاي ظالمانه مثل معاويه به پيش ببرد. کارهاي معاويه وضع را به جايي مي رساند که سران قبايل لشکر امام حسن(ع) به او نامه مي نويسند که امر امر شماست سر حضرت را مي خواهي برايت مي فرستيم خود حضرت را مي خواهي تسليمت مي کنيم. مي خواهي بجنگي و در جنگ صحنه را خالي کنيم اين کار را هم انجام مي دهيم.

چرا تلاش هايي که امام علي(ع) در طول نزديک به ۵ سال حکومت خود انجام دادند موجب نشد تا جبهه پيروان حضرت به چنان استحکامي برسد که نتواند دسيسه هاي معاويه کارگر شود و آن را فروپاشد؟

امام علي(ع) در مدت حکومت خود هميشه درگير جنگ بود و فرصت پيدا نکرد فرهنگ سازي کند و آگاهي و بصيرت مردم را بالا ببرد. همه خطبه هايي که در نهج البلاغه و مانند آن آمده است، مربوط به دوران حکومت آن حضرت است و آن زمان مانند حالا ابزاري مثل رسانه وجود نداشت تا سخنان آن حضرت را به طور وسيع در ميان همه مردم منتشر کند، بلکه مطالب بيش تر به طور نقل قول هاي شفاهي که محدود بود،پخش مي شد. امام(ع) در ۴ سال و اندي حکومت چنان درگير تنش هاي داخلي بود که فرصت نيافت کار فرهنگي انجام دهد، به مردم آموزش دهد، معلم اعزام کند و... از طرف ديگر باطل هميشه جلوه اي دارد که زود چشم ها و دل ها را به سمت خود جذب مي کند و حق گاه تلخي هايي دارد که زود مردم را جذب نمي کند. بله اگر مردم حق را بشناسند، به طرف آن مي روند اما باطل خود را در لباس حق به مردم ارائه مي دهد و آن ها را مي فريبد. دجال ها هميشه هستند و مردم را گول مي زنند. در طرف ديگر بيان حق و تبيين آن و فرهنگ سازي زمان مي خواهد. تغيير فرهنگي که ۲۵ سال رواج داشته است، زمان مي برد و به سرعت انجام نمي شود.

آيا معاويه توانست اهداف خود رادر صلح نامه بگنجاند يا نه؟

براي معاويه دست يابي به قدرت مهم است، مهم نيست که در صلح نامه چي نوشته شده باشد خواسته او آن است که حسن بن علي(ع) حکومت را به او واگذار کند تا اعلام کند اي مردم! شما که حسن بن علي(ع) را انتخاب کرده ايد او حکومت را به من واگذار کرد. معاويه نمي خواست به عهدنامه وفا بکند تا مفاد صلح نامه براي او مهم باشد. به همين دليل وقتي که وارد کوفه شد و شهر را تصرف کرد، در سخنراني خود اعلام کرد: من به عهدنامه وفادار نخواهم بود و صلح نامه را زير پا گذاشت و گفت: من با شما نجنگيدم که نماز بخوانيد، حج برويد، جهاد بکنيد، من براي حکومت کردن بر شما جنگيدم. بنابراين براي او عهد و پيمان تنها وسيله اي براي دست يابي به حکومت بود و ارزش ديگري نداشت.

پيامدها و تاثير صلح بر جامعه چه بود؟

مهم ترين پيامد آن اين بود که کل قلمرو حکومت اسلامي دست کساني افتاد که تا چند سال قبل با پيامبر مي جنگيدند. معاويه و پدر و قبيله اش ۲۱ سال با پيامبر(ص) جنگيدند و از سر سخت ترين دشمنان پيامبر(ص) بودند. سرانجام هم در سال هشتم هجرت از سر اجبار و ضرب شمشير اسلام آوردند والا اين گونه نبود که قلبا اسلام آورده باشند. حال چنين کساني تکيه بر جايي زدند که پيامبر تکيه زده بود و مقام خلافت او را عهده دار شدند، حکمي صادر مي کنند که به عنوان حکم اسلام تلقي مي شود. علاوه بر اين او خلافت را به سلطنت تبديل کرد چنان که خود مورخان اهل سنت مي گويند: تا صلح امام حسن(ع) خلافت بود ولي زماني که معاويه به حکومت مسلمين رسيد، خلافت به سلطنت تبديل شد و به تعبير امروزي معاويه جمهوري را به حکومت سلطنتي تبديل کرد. چيزي که از اول اسلام تا آن زمان سابقه نداشت. اولين بار در اسلام معاويه بدون انتخاب خلافت مسلمين را به دست گرفت و با گذشت چند سال از خلافت خود پسرش را هم به عنوان جانشين خود نصب کرد. او هم چنين به شيعيان امام علي(ع) بسيار سخت گرفت و به تعبير ابن ابي الحديد معاويه بخشنامه کرد: در هر کجا شيعه اي پيدا مي کنيد، اموالش را مصادره کنيد، حقوق او را قطع کنيد، تبعيدش کنيد و.. و عقبه و شيرازه جريان امام علي(ع) را از بين برد. تنها حقانيت فکر و انديشه امام(ع) بود که سبب شد باقي بماند والا تلاش هايي که او انجام داد اگر در مورد هر کسي جز امام(ع) به کار مي گرفت، اثري از او در تاريخ باقي نمي ماند.

از اين اتفاقات ما به اهميت حکومت و تاثير شگرف آن در اصلاح جامعه و اهميت حاکميت صالحان پي مي بريم آيا همين طور است؟

شکي نيست که حکومت صالحان مي تواند جامعه را سعادتمند کند. اما تصور ما انسان ها اين است که مقاصد دنيايي و مطامع ما معمولا در حکومت ناصالحان تامين مي شود، در حالي که اگر به دنبال هوا وهوس و منافع زودگذر نباشيم، در حکومت صالحان هم دنياي ما تامين مي شود هم آخرت ما. ولي معمولا انسان ها منافع آني و فوري خود را در نظر مي گيرند به همين خاطر در طول تاريخ اغلب اوقات حکومت دست افراد ناصالح بوده است.